این مطلب را کسی مینویسد که سالها با مدیرانی ایرانی همکاری داشته است که این مدیران فقط در کارتهای ویزیتشان مدیر ارشد بوده اند و به دلیل نداشتن درک صحیح از علم مدیریت عملا بطور خواسته یا ناخواسته جایگاه خود را در سازمان روز به روز تنزل داده و به قولی به جای پذیرفتن حقیقت قضاوت را پیشه کرده اند.

از دوره دبیرستان تصمیم به ادامه تحصیل در دانشگاه را نداشتم. همش فکر میکردم که دیپلم رو بگیرم و سربازی و بعدشم کار. پدر و مادر من همواره تنها چیزی که به ما میگفتند این بود. "درس بخوان!" راستش دیگه وقتی این جمله رو میشنیدم حالم بد میشد و از هر چی درس بود بیزار میشدم. به هر حال بعد از اخذ دیپلم راهی دوره مقدس سربازی شدم و امروز که در حوزه بازاریابی فعالیت میکنم قدر آن را بیشتر میدانم چرا که موضوع فرهنگ چه در داخل سازمان و چه بیرون آن بسیار تعیین کننده و حیاتی است. در دوره سربازی آدمهای جور واجوری رو دیدیم و تجربه کردم. بعضی ها به نان شب محتاج و بعضی ها حتی نمیدونستند برف چیه و تا حالا ندیده بودند. اما یک چیز را خوب فهمیدم اگر حتی به افراد با پایین ترین سطح اجتماعی  نیز احترام بگذاری نتیجه اش را در دراز مدت خواهی دید و بعدها فهمیدم که این موضوع یکی از ارکان بازاریابی است ولی نکته مهمی که فهمیدم این بود که میبایستی درس بخوانم و آن موقع بود که درک عمیقی نسبت به حرفهای پدر و مادرم پیدا کردم. در حین سربازی شروع به درس خواندن کردم تا در رشته مورد علاقه ام مدیریت پذیرفته شوم .در حین تحصیل با تحقیقات بازار آشنا شدم و یاد گرفتم که چگونه پروژه ها را مدیریت کنم. ولی هنوز از بازاریابی به شکل امروزی چیزی نمیدانستم. بر حسب تصادف با یکی از افراد آشنا با این رشته که امروز از دوستان صمیمی ام است آشنا شدم و به توصیه ایشان قدم در این راه نهادم چرا که به تشخیص ایشان من برای این کار ساخته شده بودم  ولی غافل از آنکه چه جهنمی در انتظار من است. جهنمی که توسط مدیران ارشد درست خواهدشد.

ادامه دارد...